تسخیر شدگان
حرفهایی برای هرگز
«ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش» امانم نمی دهند .باید برید و رفت. در هیاهوی به آخر رسیده لحظه ای که مصیبت بارید مدهوش بوف های تقدیری بودم که تا اینجاها دور بود. نه............گریه و ناله و زار زدن چاره و ترفند نخواهد شد که من ایستاده بر ایستگاه بی کسی زاییده شدم. و دلم می خواهد که هیچگاه در ذهن کسی جایی نداشتم و پیکر فروپاشیده قاب عکسی را شکل نمی دادم. آرامش خاص طوفان بود؟ حالا چگونه حقیقت را بی واقعیت بدانم!!! ذهن من لایق نبود که چون مرغکی باسنگ خط خورد؟! اشتباه خسته ای که زاییده شد با بغلی از حرفهای ناتمام به مبارکبادم آمده . نه.....................این روایت مخدوش است. حکایت را تغییر می دهم و پایان را سانسور می کنم. تا تورا تکثیر کنم. پیدا نخواهم کرد. به دنبالش جهان را فریاد کردم تا کجاها تهی شدم و حتا درون من را متلاشی کردم. -آن جمله ای که قرار است خطوط مرا تغییر دهد- نه-پیدا نخواهد شد. نمی شود این امیال همیشه را به یک واژه بخشید. به فرض که هر کس قطعه ای دارد سهم مرا از قلم انداختند. آرام فراموش شده بود ما خفته بودیم و تخم آشوب لحافی بود شب را. حریم باکره ها خواهشی تهی بود که با تجسم صبح می شکست. «روز به خیر» شب دوباره قالمان گذاشت و حالا ما بودیم و تلاشی ننگ آور که بپوشانیم خاموشی روز را. مزاج کرکس با دعای خیر این دوستان عوض نخواهد شد. جادوی مستی ها و تلخی ات سیراب می کند. جرعه جرعه نقطه های خمیازه را می پوشانی و چونان زهری شهدت را در اعماق درد می پاشی. تو تلخی و رد پایت سکر دارد و تبی سرخ. به درون آ -در پیچ در پیچ ترین رگهای بی قرارم بتازان و خواب را تا ابد از من بگسل. من تلخم و ما معجونی می شویم تا ضمانت دهیم نیستی را. مانده تا بانگ مکافات را بشنوی. یک بغل سرنوشت همراهت شده و زبان کفه های سنگین شده حکایت طلسم های غریبانه ای است که گریبانگیر می شوند بی کلامی. جستجو زحمت بیهوده می برد و گذشته آینده نمای بیچاره ای است که ترس را انعکاس می دهد. (نمی رسیم به اندرزهای پدربزرگ ها) خدا نگهدارت ای مردانگی نخستین زن. چه بسا در جای خالیت نگهبان گماشته اند. آن عفریته های گریخته به جادوی گناه در سودای جشن تبهکاران غسل تعمید می گیرند. بانگ مردی خاموش می شود و خیانت زن آشفته. اگر سرنوشت مست نمی کرد خدا تقاص نمی داد. چنگ می کشم به تمام سفره های گشوده ارتباط و به شکلی بنیادی سرزنش می شوم. همه منتظرند تا قهرمان بیاید و من معتقدم که ممنوع است این آرزو. ترس ورق می خورد و ابرها خنده شان رعدی می شود خورشید را. چشمان زمین گستاخ شده و طاقت آسمان طاق. (تقلای آدمیان به خودشان باز می گردد) زمزمه ها در پاسخ قریه شما فریاد می کشند به فرض که برهنگی ات بزرگ شود و پیکرت انتقال امتناع و ترزیق دوباره ذهنت قطع می شود و نشانه ها در عذاب مخفیگاهت مقر می آیند. باید می خواندیم تجربه را باید کوچک می شدیم رابطه را و تحمل می دادیم نیاز را. یک آدم در پالتو فریاد می کشد(چه صدای لطیفی) یک فریاد در آدم جیغ می کشد(چه توضیح بیجایی). وقتی جثه مسخ می شود آرواره های مردم قفل میکند وقتی او به خطر می افتد خیابان ها دهان باز می کنند. پاورچین پاورچین پیک ها را سلام می دهیم.

| تسخیر شدگان : یه دوست |

