تبليغاتX
تسخیر شدگان
حرفهایی برای هرگز

چیزی گروهی را به کابوس تاریکی برد

کسی انگشت سبابه اش را در ماه فرو کرد

و ماه مزرعه شب را خشکانید

خانه های قوسی شکل با چادرهای درهم

و گروهی انسان واره با عینک هایی مات

دستی ماه رانشان داد

و زنی کودکش را به چنگ گرفت

مردی چشمانش را نگشود و طاقباز نگریست

حرکتی رفت لخت لخت

و لخته ها خون فرو چکید بر صورتک های لغزنده مزرعه

شب جوشید و پژواکش نابخشوده ماند

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 10:44 PM  توسط ALLEIN | 
لاشه ها لش لش تازیانه می کشند بر شب

وسپس تمام ابرها خندیدنی خشک آغازیدند

زمین به آسمان رفت و بازگشتی نبود

خاکیان به ترک خاک توفیق یازیدند

و جهان از سر زاییدن

آه ه ه خ خ خ ...چه بکریت نابی اینجاست

لای پوست مرده ای که راه می رود و

 می خندد به جماعتی که لاشه می شویند

لاشه های زیرین سر می کشند

و ریشه ها به نظاره جهان بی خاک حیرانند

و جهان بی مرگ و جهان سترون

سترون از مردگی

سترون از مرگ

سترون از بغض های مختوم

و جهان از هر مرده ای مایوس

مرگ مجاب نمی شود

مرگ مجاب نمی شود

و مرگ دیگر مجاب نخواهد شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 4:48 PM  توسط ALLEIN | 

وهومنی های خاموش ...خاموش...خاموش.

مرگ هم پیوندهایم،هم پیمان هایم –مبتنی بر اشکال-

 کدام سرکشان را تخم نگریستن به (منی) است

که کارزار مرگ را تیغ بنفش و خون گرم نشاندم

مرجع در مدخل به آلت کرمک ها آویخته

در تکفیر نشانگانی سراسر حشو جانوری

آه....وهومن... وهومنی خاموش من...

مهتر و کهتری را لایق نبود چون تویی

که گریان خاک و زاران سپهر می ستایند تو را

دریغ...بازگرد...بازگرد به اندرونم...

نر اژدها را خون می مکیم!

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 1:30 PM  توسط ALLEIN | 

دارند می خندند 

با ارتعاشهای قفل شده بر لبانشان

به گام هایم

که از خط خاکی می گذرد

و اینان حتا رخ نمی گیرند

که نمی توانند رد خاک را هم ببینند

وحشت زده می خندند

 و می آیند در جوار شیارهای گام هایم

و غبارها

و گردها

و حتا هوا

را می گیرند از گام هایم

و کفش هایم در زنجیر می کشند

مثل پرندگانی زمین گیر

پاهایشان به دنبالم می آیند

پاهایی بدون هیچ ردی

و تمام.

-در مسیری برگردان-

می افتند این پاها

و من از سر می گیرم

گام هایم را

در خطی خاکی

دارند می خندند

به گریه هایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 2:28 AM  توسط ALLEIN | 

خاموش... خاموش

سکوت باید در دیگر گونی خویش

پیشگو مرده بود که فردا یکسر توهم سربریده های حراف شد

در هوایی سرشار از انسان

یکی می گفت:«بیایید» «بیایید»

و می رفتند آنها و می رفتند

پیشگو مرده بود در جمع چشمهایی مملو از انسانیت

و انسانهایی هر کدام با شمعی سربریده در دست

و دستانی در جیب های کاملا مسدود

همگان می رفتند بر مزارها با شمعها در دست

و جیغ هایی عقیم از غضبهایی زنانه

همگان در هم می لولیدند و شمعها چکاچک می مرد

پیشگو مرده بود و هیچ کس نمی دید خرمنها آتش در گرداگردش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 3:29 AM  توسط ALLEIN | 

برگهای سیاه می بارند

بر رختهای آویخته درشب

می لرزند گستاخانه

و سایه هاشان ایستاده

تنی نیست در اینان

آستین یکی صفیر میکشد

«مرا بر تن کن»

تن ها می بارند و در رختها نمی شوند!

-اتفاقی –هراسیده از تن ها

در اتاق اسفند گرفته نمور

در رخت می شود  نرم نرم

می چرخد-می لرزد

سایه ها صامت

و

رختهای سیاه می بارند

بر شبی چون امشب

تکه تکه هرکدام

سهم بی تنان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 11:5 PM  توسط ALLEIN | 
-نفرت بر من ملعونی که مرا بر نتافت-

هان!

ای شوم روزگار نرفتنی

مرا پیاله خونی چرکین ساقی شو.

به نوش دوزخی اینچنین زمینی

چه بسیار اندوهگنان تنها

که به صید ماهی،دریا را فاتح شدند!

و میراثشان رنجی شد آفریدگار را.

که زین پس جایشان خدایی کند

و چونان هر فاتحی بکشد تا بیافریند

و بسیار پیشترنند آنانی که به طمع شعله نوری به تاریکی می روند.

خوش دارم آفرینش را با معدومان از سر گیرم

روزگارا-پیاله خونی از خدایت ساقی شو.

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 3:38 PM  توسط ALLEIN | 

بربند چشمهایت را بر این سطور رنجزا-خواننده ی غمین من-

دورافکن این خزعبلات سهمگین را

نعش اشعارم بر دوش شما سنگینی می کند

و ناقوس واژگانم کفراست اذهانتان را.

بروید و مرا با منِ خود تنها گذارید

تنهایمان گذارید ای چشمهایِ موحشِ دروغین

مرگ می بارد بر نهانخانه ناشناخته ام

تنها من هستم ومن 

سرشار از شمایِ دیگری

تنها همسرای من در سردابه ی خویش من بود و من

«من» ایستایی سنگین  حضورتان را نمی تابد

چرا که «منِ» من هرگز ما نمی خواهد شدن.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 0:43 AM  توسط ALLEIN | 

به خارش ذهن ایمانی نیست

که واگویه ها نشناس ترین حزین ِزمستانی را تُف می کنند.

خروس ها در گرگ ها می آمیزند و نطفه ها در قعر گودال ها هدر می شود.

پلک می نشیند و خطی ژرف قی می بندد بر مرده ای که آخرین پک سیگارش را در تابوت دود می کند

و تابوت را شکافی است با آینه هایی از سنگ

و شفاف چون خَمار

دستی بکر می شکافد راست پرندگی را

آن سو تر گنگی زبان بوزینه ای به دندان کشیده

و معیار،محک خویش شده.

من دستی را می فشارم که هر دم در تغییر است

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 0:26 AM  توسط ALLEIN | 

مقتولانٍ منند!

از درون مرداب برمی خیزند _چونان مرده ای از گور_

مقتولانٍ من     ...به خوار داشت خورشید ایستاده اند

ضجه های سایه ها     و کمی بعدتر مردارخوارانٍ بیدار شده

دایره ها گردهم

تعفنٍ  زندگان و تهوعٍ نطفه های واپس گرا

مقتولان من    قاتلین گله اند و چوپان به نشانِ صبح دلخوش

قهر و غضب       رنج و وهم       زهر و زجر

ذوق های آماسیده بر الواح رستاخیز

یکی می آید با رنجی بر پیشانی و مرهمی سپری

مردارها برمی خیزند

به صلابت محکومی که مژده می دادند

مقتولانٍ منند!

اینان و آنان که هیچگاه  زاده نخواهند شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 1:58 AM  توسط ALLEIN |